زوج خوشبخت دان و امیلی در خانهای بزرگ در حاشیه گلاسگو زندگی میکنند و به هیچ چیز جز فرزندی خودشان نیاز ندارند. در تصادفی ملاقات باکیا، دختری ۱۸ ساله از سوی دیگر شهر، زندگیاش به اندازه زندگی آنان پر از ابهام است. وقتی Kaya موافقت میکند بچهشان را به دنیا آورد احساس میشود که برای دیدن همدیگر مقرر شدهاند، اما آیا واقعاً اتفاقی بوده است؟