داستان اسپن، مردی در سیسالگی که همه او را دوست دارند. هر روز مهمانی است و هیچ محدودیتی برای تجربههایش نیست. ما اسپن را در موقعیتهای مختلفی میبینیم که همه چیز شگفتانگیز است و هر اتفاقی بیفتد، اسپن میداند چگونه آن را مدیریت کند. واقعاً هم که خوب به نظر میرسد تا حدی غیرواقعی باشد. اسپن به دنیای ذهن خود گریخته و زندگیاش دنیای fantasía شگفتانگیز است. در زندگی واقعی او بیمار بخش روانپزشکی است. اگر در موقعیت اسپن بودید، به جای قهرمان فانتزی بودن یا بازندهٔ روزمره بودن چه میکردید؟