از دوران کودکی، گوشا کُتُوف، مأمور پلیس، آرزو داشت که به اندازه پدر افسانهایاش که در دهه 1990 در حین خدمت جان باخت، باحال باشد. در ابتدا، گوشا در دستگیری جنایتکاران موفق نیست زیرا ترسو است، اما بهطور تصادفی، یک سگ آلوده او را گاز میگیرد و او تبدیل به یک گرگینه میشود — بسیار قوی و چابک، با حس بویایی و شنوایی تیز. اما آنچه در گاش تغییر نمیکند، حس قوی عدالت اوست. از آن لحظه به بعد، او بهطور فعال با جرم و جنایت مبارزه میکند و همچنین مشکلات شخصیاش را حل میکند.