مارکُس جراحی ثروتمندی است که در جهتی پیچیده، در روستایی کوچک در حومهٔ شهر کار میکند. او باید با ساکنان مهربان و سادهلوح روستا کنار بیاید که او را دوست دارند با وجود اینکه ضداجتماعی و عجیب است. آیا او با عشق ورزیدن به زندگی به سمت جنگ با آن برمیخیزد؟ آیا روستاییان به او روشی آرامتر برای زندگی نشان خواهند داد؟