آنیا روانشناس است که در شرکت روانشناسی پدرش، ژاک بُویر، که در ساحل فرانسه واقع شده، کار میکند و تصمیم میگیرد به جاکارتا بازگردد و مطب روانشناسی خود را باز کند پس از دریافت مجوز در اندونزی. ژاک مخالف است زیرا احساس میکند آنیا با بیما، اولین عشقش، روبهرو میشود. طبق گفتهٔ پدر، بیما مردی است که فقط از آنیا استفاده میکند. آنیا اهمیتی نمیدهد، او به بازگشت به اندونزی ادامه میدهد زیرا آرزویش این است در اندونزی به حرفهای بودن برسد. درست مثل آنچه که ژاکس شک داشت، آنیا رابطهای دیگر با بیما داشت. در ابتدای رابطه به خوبی پیش میرفت تا اینکه در نهایت آنیا فهمید بیما ازدواج کرده است. بازگشت آنیا به جاکارتا باعث میشود بیما بخواهد ازدواج با لیـنا را پایان دهد؛ از آنجا که عشق او به آنیا هرگز خاموش نشده بود.