دِوی، تنها فرزند اینتان و رحمات، رویا دارد در کانادا زندگی کند. وقتی موفق میشود، زندگی او در کانادا بهطور ناگهانی دچار وقفه میشود وقتی به بیماری نادری به نام بیماری Creutzfeldt-Jakob مبتلا میشود که عمر او را کوتاه میکند. پزشک به دیوی توصیه میکند با خانوادهاش تماس بگیرد و سپس حادثهای که او را از بازگشت به خانه برای هفت سال عید بازمیداشت به یاد میآورد. پدرش، رحمات، در خفا ازدواج کرده و خانواده دیگری دارد. مادر دیوی، اینتان، مرده است و رحمات را به آخرین فردی تبدیل کرده که میخواسته با او ملاقات کند. وقتی دیوی دوباره برمیگردد، رحمات به آلزایمر مبتلا شده است. با باقی عمرشان، آیا رابطه پدری-دختری بسیار تراویک میتواند دوباره به یک خانواده واحد بدل شود؟