شهری کوچک در ساحل، کافههای دنج کنار پیادهرو، شراب خانگی برای بطریکردن، ماهیگیری با قایقهای پرداختشده. شهر چهرههای خود را دارد: گلب والدینویچ، تاجر تا حدی قانونی، صاحب رستورانها و کیوسکها، و سرپرست پلیس، سرگئی فورونِتس، که از یک مجموعه برای زندگی آرام به اندازهٔ تقاضا دارد. شهر تا زمانی که چند مرگ عجیب رخ نمیدهد، زندگی تنبل و خوشایندی دارد - یک اپیدمیشناس از پایتخت به شهر دعوت میشود. گلب و تیمش سعی میکنند او را فریب دهند تا فصل را نبندند. اما یِنیا برایش اهمیت بنیادین دارد. با این حال، تعهد او و تمایلش به درگیری، به زودی گلب را وادار میکند که به خودش احترام بگذارد. گلب یک چیز را نمیداند: ژِنیانیا همان مرد است، به دلیل جدایی که همسر جوانش از مسکو گریزانی داشت.