کانیایی که در بیستسالگی است دیگر نمیتواند شهریه دانشگاه را بپردازد زیرا پدر ثروتمند سابقش ورشکسته شد و سکته کرد. اکنون بهعنوان تنها نانآور خانه، در یک فروشگاه نوشیدنی حبابی واقع در مرکز خرید که پدرش روزی مالک آن بود کار میکند. در آنجا با کاراکترهای مختلفی روبهرو میشود که دوستان جدیدی میشوند و مدیر مرکز خرید با نعرهها و مشاجرههای خود، خانم اویی، با او روبهرو میشود.