قول معروف است که هرکس هویت خود را میستاید، به نام رأی، اما این سال ۱۷۰۰ است، دوران تغییرات بزرگ در امپراتوری روسیه و زمان اصلاحات پتر کبیر. جوان رعیت ایوان استارشوف عاشق ماریا، دختر اربابش است. او نمیخواهد بپذیرد که پرنسس جوان در برابر او بیچیز است. "تو به من آرزوها دادهای، اما اجازه نمیدهی آنها را برآورده کنم!" ایوان در برابر خدا خشمگین میشود. او برای کمک به خدا به کشیش مراجعه میکند، زیرا خدا همه انسانها را برابر آفریده است. اما کشیش همان مثل را تکرار میکند. سرنوشت خود را همانگونه بپذیر. ناامید، استارشوف از ایمان روی برمیگرداند. ایوان سماجت میکند؛ او از روستا میرود تا سرنوشت خود را به دست آورد. اینگونه، قهرمان راهی پر پیچ و خم به سوی درک واقعی عشق میشود.