ایومو ایزائوا کودکیاش را به یاد نمیآورد. او دچار فراموشی نیست اما روزهای کودکی برایش راز است. وقتی از مادرش درخواست میکند تابستان را با پدرش در تانای دورافتاده از خانهاش در توکیو بگذراند، مادرش با یک دوچرخه کوهی او را تشویق میکند و با تمایلاش موافقت میکند. سفر سرنوشتسازی که به تدریج تکههای گذشتهاش را کنار هم میگذارد. به محض رسیدن به تانَا، ایومو با پدیدههای عجیبی مواجه میشود مانند دیدن پسری مرموز به نامواکّون که در جنگل جادویی زندگی میکند و یا یاورهای نورانی شناور در آسمان.