ایل دِسیو شهری کوچک است که چشمههای آبگرم بهبوددهنده دارد، اما باتلاقی هم وجود دارد که هرکس تمایلی به آن ندارد. همانطور که در هر شهر کوچک، عشقها، اسرار و رمز و رازها وجود دارند. ساکنانش حول استخر و هتلی میگردند که توسط دالمیرو برنال و همسرش مِرِسِدز اداره میشود. به دلیل شرایط گوناگون، کارمن و خاویر به این شهر میآیند. کارمن هنرمندی تنوعطلب است که در کارش چندان موفق نیست و امیدوار است برای مهاجرت پولی به دست آورد. خاویر برای انجام کار میرود تا خانه را ترک کند. اما آرزوی الهی آنها را نگه میدارد. هر دو میمانند و زندگیشان برای همیشه تغییر میکند.