او در فروشگاه عروسکفروشی در لانِس، بوئنوس آیرس کار میکرد تا اینکه دوست پسرش او را بیرون کرد. او چه میکرد؟ کجا میرفت؟ او با تمام وجود در آن مسیر ظاهر شد… از کنار بزرگراه از در خانهای در ایراولا حضور داشت تا لوازم آرایش میفروخت، اما پدرش از او بیشتر دید. او سبک داشت! شور و هیجان داشت! این همان کسی بود که شد مربی خانه! چه کسی فکر میکرد دختری که توصیفش کردیم چیزی جز نسخهای از نسخهٔ تجویز شدهٔ دکتر باشد؟ اکنون پدرش او را فریبنده میبیند، مواظب باش تته! و بچهها در واقع لبخند میزنند، چنین زندگی باطراوتی! او خانمِ بهزیباییِ قرمز است وقتی دیگران برنتنه پوشیدهاند… دخترِ شیکِ از لانِس، مربی نام فلور!