بهشت—افسانهای، اسطورهای و رویایی ناامیدکننده در دنیایی که به ویرانهای تبدیل شده است. این بهشت برای همه نیست، تنها گرگهایی که تصور میشد منقرض شدهاند هنوز در سرزمینها پرسه میزنند. وقتی دختر گلها بیدار میشود، راه به سوی پایان باز خواهد شد.
کیبا، یک گرگ سفید تنها، به شهری فقیرنشین میرود تا به جستجوی بهشت بپردازد. بوی گلهای ماه و اراده برای یافتن بهشت تنها چیزهایی هستند که او دارد. در طول مسیر، او با دیگر گرگهای طرد شده—تسومه، هیگه و توبوئه—برخورد میکند، هر یک با داستان و مشکلات خود. سرنوشت آنها را به هم میآورد تا دختر گلها، چزا، و راه خود به بهشت را جستجو کنند. اما انجام این کار ساده نیست. در برابر دنیایی که از آنها میترسد و مردی با تواناییهای مرموز، سفر آنها پر از چالشها و بدتر از آن—فداکاریهاست. با زمان محدود، آنها باید برای محافظت از چزا در برابر هر کسی که او را میخواهد بجنگند و راه پنهان به سرنوشت خود را کشف کنند.