داستان در سال ۱۹۵۱ در کوباناکان، کشوری کوچک واقع در کارائیب که به نام جمهوری موزی شناخته میشود، آغاز میشود. پس از مرگ رئیسجمهور فعلی، ژنرال کارلوس کاماتشو کودتا میکند و رژیم استبدادی را برقرار میکند. حاکم تازه همسر همسر سابق خود، مرکِدِس، را که قهرمانی مردمی برای کمک به فقرا بود و با او سالها رابطه داشت، به عقد خود درمیآورد. در روستای سانتیاگو، مردی مرموز در طی طوفانی از آسمان به زمین میافتد و با حفظ سینهاش توسط ماهیگیران نجات میشود و توسط ماریسول پرستاری میشود. استبان بدون حافظه عاشق دختری میشود و قلب خود را با همسرش، انریکو، که از هم جدا شده و به زندگی با عشق جدید ادامه میدهد، به رقابت میگذارد. هفت سال بعد، در سال ۱۹۵۸، ماریسول با کاماتشو روبهرو میشود که او را متقاعد میکند تا از همسر سابقش جدا شده و به عنوان معشوقهاش زندگی کند و ادعا میکند که هرگز از فقر روستا خارج نمیشود.