ساندرا، زن جوانی که مجبور است برای فرار از شوهر خشنش، جنوب فرانسه را ترک کند. بدون هیچ وابستگی، او به بولوین-سور-مر، شهری که در دوران کودکیاش زندگی میکرد و تقریباً ۱۵ سال پیش ترک کرده بود، بازمیگردد. او مادرش را آنجا پیدا میکند و با دنیایی که ترک کرده بود، روبرو میشود. بدون پول، در یک کارخانه کنسرو ماهی استخدام میشود و با دو کارگر دوست میشود. اما یک روز، یکی از همکارانش به او حمله میکند و او به طور تصادفی از خود دفاع کرده و او را میکشد.