روی یک جزیره کوچک، یک سنت دربارهٔ قدیس در حال چگونگی تأیید به عنوان قدیس است. آیکنش صورت ندارد. بر اساس افسانه محلی، شب یکی از رویدادها قدیس از آیکن بیرون آمد، به بازار رفت و باورمندان را رسوا کرد. او از رفتار خود شرمنده شد و هرگز برننگشت. پس از یک تعطیل باورنکردنی، نویسنده متوجه میشود که نقاشی واقعاً برای ترسیم چهرهٔ قدیس سفارش داده شده بود، اما سبک زندگی فریبندهٔ نقاش باعث شد اهالی محلی کارهای نقاش را به قدیس نسبت دهند. ساکنان جزیره به جرم روی آوردند و خالیگذاری آیکن را پر کردند. در پی جستوجوی حقیقت، نویسنده به شکل دراماتیکی میمیرد. مدتی بعد جسد او پیدا میشود. از ستم دیده است. گزارشگری تصمیم میگیرد این داستان را پوشش دهد اما با جامعهای بسته مواجه میشود که از صحبت کردن امتناع میکند.