توبیاس که به طور انزوا طلبانه ای از جامعه کناره گیری کرده است، در یک مؤسسه روانپزشکی بستری میشود. در اینجا، او با پسر جوانی به نام امیل آشنا میشود، پسری با نگاهی کاملاً متفاوت به زندگی و شرایطی که او و توبیاس در آن قرار دارند. این دو پسر، دوستی صمیمیای را شکل میدهند که ذهن و مرزهای توبیاس را به چالش میکشد.