مالک زمین پالیستین (چاردینین) مدت طولانی و با موفقیت از همسایه شکایت میکند. این شکایت به ویرانی منجر میشود. او میمیرد و فرزندان یتیمش — پسر جوان و کجقامت وادیم (اسپرنسکی) و اولگای سه ساله را به جا میگذارد. برای جلوگیری از سرزنش، پالیستین دختر را به عنوان شاگرد میگیرد. جوان قسم میخورد که انتقام بگیرد و این منطقه را ترک میکند. چند سال میگذرد. اولگا (گونچارووا) به زیبایی تبدیل میشود و مورد توجه پالیستین سالخورده قرار میگیرد. ساعت انتقام فرا میرسد. وادیم که برگشته و نشناخته است به عنوان برده به ارباب میرود. به زودی او حقیقت را درباره خانواده واقعی به اولگا میگوید. دختر موافقت میکند که به وادیم کمک کند. در همین حال، پسر جوان پالیستین — یوری به املاک بازمیگردد. اولگا به جوان زمیندار عاشق میشود و از کمک به برادرش امتناع میکند. در نهایت وادیم خشمگین تصمیم میگیرد که با تمام خانواده نفرتانگیز پایان دهد. او به اردوگاه پوگاچف میرود تا بعداً به املاک پالیستین برگردد و انتقام بگیرد.