خط داستانی
سوکان فقط با مادربزرگش تعطیلات را می گذراند چون مادرش کوئینی در سوریه حضور دارد. سوکان به اردوگاه پناهندگان تازه ساخته شده نزد خانه مادربزرگ می رود. دختری به نام رانا که با لباسی روشن پوشیده است، توجه او را جلب می کند. سوکان از او خوشش می آید و با رانا دوست می شود. دختر سوری زندگی در سوریه را دوست دارد اما وقتی از رانا می خواهد درباره والدینش چیزی بگوید، رانا موضوع را عوض می کند. یک شب، مادربزرگ تلفن می گیرد. کوئینی ناپدید شده است. سوکان ناراحت است اما در برابر دیگران قاطع می ماند. هنگامی که سوکان با رانا روی ساحل است، در نهایت اشک از دیدش جاری می شود.