این داستان در یک روستا در دوران جنگ اتفاق افتاد. اسبی که توسط نیروهای عبوری رها شده بود، همه محلیها را نجات داد، زیرا میتوانست برای آسیاب کردن غلات و انجام کارهای سخت استفاده شود. با اینکه آسیب دیده بود، به هر نحوی به مردم کمک کرد. اما یک پسر بد عمل کرد، به اسب توهین کرد و نظم برقرار شده را بر هم زد. آیا او قادر خواهد بود همه چیز را به حالت اول برگرداند و بخشیده شود؟