پترا نمیداند پدرش کیست. تمام زندگیاش این موضوع از او پنهان بوده است. پس از مرگ مادرش، او به جستجویی میپردازد که او را به جاومه، یک هنرمند مشهور و مردی قدرتمند و بیرحم میرساند. در مسیرش برای کشف حقیقت، پترا همچنین با پسر جاومه، لوکاس، و همچنین ماریسا، مادرش و همسر جاومه آشنا میشود. در این زمان است که داستان این شخصیتها در یک گرداب از کینه، رازهای خانوادگی و خشونت در هم تنیده میشود که همه آنها را به لبه پرتگاه میکشاند. اما منطق بیرحم سرنوشت با چرخشی که راهی به امید و رستگاری باز میکند، منحرف میشود.