پس از زنده ماندن از راهپیمایی مرگ، حکومت نظامی و از دست دادن پاهایش، جاستینو به یک بیخدا تبدیل شد. اما وقتی همسرش میمیرد، بخشی از او آرزو دارد که به زندگی پس از مرگ ایمان بیاورد؛ فقط برای یک شانس دیگر برای بودن با او. در جستجوی بخشهایی از او که هنوز میتواند به آنها چنگ بزند، او یادداشتهایش را برای اطلاعات درباره گذشتهشان میبلعد و در نتیجه جعبهای از رازها را باز میکند.