خط داستانی
ویکتور اوقات فراغتش را در کافه ها می گذراند تا با زنان مطلّق با شهوت به دلایل نامشخص، از آنجا همسری می گیرد که به او عشق ندارد، مادر فرزندی که هرگز برنامه ریزی نکردند. ویکتور خودش از سوی پدرش ترک شده بود و مادرش خودکشی کرده و در یتیم خانه پرورده شده است. سال ها بعد پدر خطاکارش بازمی گردد، حالا یک مجرم معلول است و ویکتور می فهمد میراثی به موقع در راه است— آپارتمان پدر. مدارک نقل مکان پدر به خانه سالمندان در یک چشم به هم زدن امضا می شود. با این حال تنها کسی که می تواند او را بگیرد کیلومترها دورتر است و بُهت از راه رفتن آغاز می شود و در مسیر، مشکلات واقعی شان آغاز می گردد.