آگوست هزار و نهصد و چهارده. در حالی که ژان ماردانت در بوئنوس آیرس قهرمان جهان کشتی را میبرد، دخترش میمی توسط اشغالگران آلمانی در استند مورد تجاوز قرار می گیرد. ژان قول میدهد تا این خفت اخلاقی را جبران کند. با مربی اش ودو و برادرزاده نوجوانش گیدو، در دانشکده ACM ثبت نام میکند. اما خودروهای زرهی سنگین در باتلاق فلاندر گیر می مانند. دسته به جبهه شرقی منتقل میشود. ژان از این که میمی باردار است به شدت مایوس میشود. شرایط جنگ بی رحمانه است و او و دوستانش سفر دراماتیکی را آغاز میکنند که در نهایت آن ها را به سراسر جهان میکشاند