شبِ آخرِ دسامبر، غروب. فلورنس که سیهفته باردار است برای مراسم شب سال نو آماده میشود. دوستانش میآیند، با صدای بلند صحبت میکنند، لباس میپوشند و با هم میرقصند تا بیرون بروند. فلورنس در نهایت تصمیم میگیرد خانه بماند. در حالی که در رختخواب میافتد و شب پر از باد را میشنود، به آمدن سال نو و زندگی تازهای که در پیش دارد فکر میکند.