خط داستانی
در یک روستای کوهستانی در ترانسکارپاتیا، خانواده یک نجار به نام میخایلا تزار زندگی میکنند. آنها در همه جا مورد احترام هستند و سرپرست خانواده به این موضوع بسیار افتخار میکند. اما پسرش، الکسا، عاشق پرستار نادیا شده است، هرچند که او همسر دارد و نادیا نیز فرزندی دارد. پدر و برادران الکسا او را مجبور میکنند که معشوقهاش را ترک کند. اما زمانی که نیاز به انتقال دختر بیمار نادیا بر روی یک قایق به بیمارستان برای نجات او از مرگ پیش میآید، گویی پردهای از چشمانشان کنار میرود. آنها حق عشق الکسا و نادیا را میشناسند.