میگوئل پسری چهارده ساله است که قصد دارد دوباره به مرکز نگهداری کودکان برگردد مادرش فقیر و در زندگی شخصی بی ثبات است و نمی تواند از او مراقبت کند بنابراین میگوئل در وضعیتی از اضطراب دائمی به کارهای خانه می پردازد، کیسه های دستمال کاغذی می فروشد یا از فروشگاه ها دزدی می کند همه این ها زمانی پایان می یابد که خدمات اجتماعی دوباره به دنبال او بیاید و مادر سکوت می کند تا او را به خانه بوگدان که عاشق رومانیایی سابق اوست ببرند در عین حال ماریا صاحب یک بار با پسر همدردی می کند و نسبت به پسری که مادرش هرگز در خانه از او مراقبت نمی کند به او محبت مادرگونه می دهد با این حال همه چیز با گم شدن ناگهانی مادر جلو می رود