در سانتیاغو دِ چِلیِ جداافتاده، چهره کهنه برِرتا در جستجوی کارانزا که روزی شریک او بود و اکنون دشمن اوست به حرکت می افتد. برِرتا مردی است که چهره های نامرئی شهر را می شناسد از مکانی به مکانی دیگر و از خیال به خیال می گذرد تا تمام کارهایش را به پایان برساند در حالی که کارانزا در دفتر تاریک خود منتظر است زیرا هر دو می دانند که بی گمان این آخرین روز هر دو است