شوهر و همسر، ویل و داون، پس از اینکه متوجه میشوند شغلی که ویل به آن امید داشت تا آینده مالیشان را نجات دهد، در میانه یک بحران بازار ناپدید شده است، در بحران مالی قرار میگیرند. آنها به سمت شهرشان در بزرگراه زمستانی حرکت میکنند و در یک لحظه ایثار، خواهر و برادر لی و چریل، دو مسافر را که در راه شروع یک زندگی جدید هستند، سوار میکنند. در میانه شب، آنها به طور تصادفی با یک پیرمرد که در بزرگراه برفی سرگردان است و دچار سرمازدگی وحشتناکی شده، برخورد میکنند. در حین جستجوی شناسنامهاش، یک دسته پول، یک نقشه دستنویس با مختصات GPS و یک سکه طلا در داخل کت او پیدا میکنند. ویل و داون به ناچار با طرح لی برای گزارش او به پلیس به عنوان یک جان دو موافقت میکنند و پول را برمیدارند. در تلاش برای نجات از مشکلات مالیشان، هر چهار نفر به سمت بیابان برفی میروند تا طلاهای مدفون را پیدا کنند.