خط داستانی
در سال 20001، سه بیگانه برای بررسی انسانهای منقرضشده به روی ویرانههای زمین میآیند. با احترام به بشریت به عنوان یک تمدن بسیار هوشمند، آنها بهشدت تعابیرشان را از آثار باقیمانده اشتباه تعبیر میکنند: زمینهای بازی را به اماکن مقدس، سرپوشهای روشنایی را به دستگاههای ارتباطی، و قبرستانها را به زمینهای زراعی میبایستند. تیم از کاپیتانی گرمدل و در عین حال گمراه، تحلیگر بسیار منطقی اما اغلب نادرست و عضو جوان بیگناه و غرایزیشناختی تشکیل شده است. در حالی که دو بزرگسال به طور وسواسی تمدن بشری را از طریق منطق و نظریه تحلیل میکنند، جوانترین به تدریج از طریق احساس، تناقض و همدلی آغاز به درک بشریت میکند و درمییابد آنچه علم نمیتواند رمزگشایی کند، قلب شاید بتواند.