خط داستانی
وِرا آلکساندروفنا هشتاد ساله است. تنها همراه او پرستارش ایرا و پسرش کیریل هستند. روزهایش تکراری و یکسان شده است: جایی برای اتفاق نیست و هر چیزی مطابق نقشه او پیش می رود دقیقاً همانطور که می خواهد. پیری برای او قابل قبول نیست و پذیرش آن به معنای وابستگی، آسیب پذیری و از دست رفتن کنترل زندگی است. روزی عادی او دوش می گیرد، کتاب می خواند و به دیدن پسرش می رود. اما امروز صبح، لامپ توی سقف خراب می شود — و هرگز مانند قبل نخواهد بود. رابطه او با پسرش کیریل سرد و ساکت است و او را می ترساند و از او دلخور است و با وجود این احترام می گذارد، رابطه ای وابسته و مخرب ایجاد می شود که به اقدامی ناامیدانه می انجامد.