یوهانس به همراه پدرش، بیوه میانسال اولریک، در یک شهر کوچک ماهیگیری در شمال دانمارک زندگی میکند. آنها زندگی آرام و روتینی دارند و هر کدام به کارهای جداگانه خود در صنعت ماهیگیری میپردازند. اولریک دلتنگ عشق و محبت یک زن است و برای آوردن روزیاتا، دختر جوان و زیبای فیلیپینی، به دانمارک اقدام میکند - درست مانند بسیاری از مردان دیگر در شهر. یوهانس به عنوان مترجم اولریک به این موضوع کشیده میشود. با این حال، در هفتههای آینده، یوهانس و روزیاتا به یکدیگر بیشتر جذب میشوند که این موضوع یوهانس را مجبور میکند تا مسئولیت رویاها و آیندهاش را بپذیرد.