خط داستانی
حمید در بیمارستانی در بروکسل نظافتچی است اما زندگی دوگانه ای دارد… دستکم در چشم مادرش، عایشه، که او را به عنوان یک جراح زبردست میبیند. مشکل چیست؟ او برای یک ویزیت به دفتر میآید. با تنها ۴۸ ساعت او باید تبدیل به یک پزشکی شود. خوشبختانه میتواند از همکاران نظافتچی خود کمک بگیرد. اگر بزرگترین دروغ زندگی اش به سود او پایان بدهد چه؟