در دنیایی که شهرداری به مردم امکان میدهد تا سرنوشت خود را بشناسند، رزا به دفتر سرنوشت مراجعه میکند تا درباره آیندهاش توضیحاتی بگیرد. رزا در اوایل دهه سی زندگیاش است و از سبک زندگی آزاد و پرهرج و مرج خود لذت میبرد و کمی به کسانی که بهطور «درست» بزرگ شدهاند، نگاه تحقیرآمیز دارد. رزا بیشتر نگران این است که آیا بالاخره وضعیت مالیاش تحت کنترل خواهد آمد، اما وقتی متوجه میشود هرگز عشق زندگیاش را نخواهد یافت، ناگهان افکار جدیدی در او شکل میگیرد. آیا رزا موفق خواهد شد سرنوشتش را بشکند؟ و آیا اصلاً این چیزی است که او میخواهد؟