سه زن فاحشه در بیابانی کنار دریا زندگی میکنند، جایی که یک روستای طرد شدهها شکل گرفته است. این زندگی در واقعیتی سخت از فقر، جهل و خشونت است. و تنها پرتو نوری که در زندگیشان وجود دارد، آرتورو است که به طور مشترک از او مراقبت میکنند. این جوان، کودکی ضعیفذهن در بدن یک بزرگسال است. مادرش در حین زایمان فوت کرده و زنان او را از بدو تولد به سرپرستی خود گرفتهاند. سرنوشت این جوان در محیطی که نه انتخاب کرده و نه به خاطر ناتوانیاش میتواند انتخاب کند، چه خواهد بود؟