خط داستانی
در داستان تلویزیونی بر اساس روایت پی. دو بشینسکی، سفر یک جوان روستایی را میبینیم که آرزوی دیدن دنیا دارد. در سفرش وارد سرزمین جادویی میشود که محافظش مادربزرگ عجیبی است - چوپانزادهای. لبخند و manners که والدین به او آموختهاند به روح او جاذبه میدهد و او را به قصر سلطنتی میرساند، جایی که پادشاه و پادشاهی یا زنده نیستند و یا نمیمیرند - اما مجازات ارتباط آنها با مردم و جهان به ویژه پوستاندازی دخترشان است. تنها کسی که با ژنرال سهسر در رقص و کارهای دیگر بر آنها غلبه کند میتواند آنها را از نفرین رهایی دهد. قهرمان ما تصمیم میگیرد به آنها کمک کند...