جیلین یک کارگر فصلی کشاورزی چهارده ساله است که در یک شهر چادری زندگی میکند. جیلین، که تنها رویایش رفتن به مدرسه است، میداند که این غیرممکن است. مادرش مریم در بستر بیماری است. برادرش آدِم بعد از خدمت سربازی زندگی پرمشکلی داشته است. پدرش جبار، یک کارگر کشاورزی، با امید اینکه روزی از اینجا خارج شود، زندگی میکند. یک مستندساز به نام بیلگه به شهر چادری میآید. او با محمد امی، که مسئول کارگران است، ملاقات میکند. وقتی بیلگه آینهای به شهر چادری میگیرد، یکی پس از دیگری مشکلات نمایان میشود. همه چیز با یک رویداد که بر جیلین و کل شهر چادری تأثیر میگذارد، فاش میشود.