داستان به پنج دوست در مؤسسه فناوری مادراس می پردازد که می خواهند با یکدیگر باقی بمانند و پس از فارغ التحصیلی در شرکت یکسانی به کار بپردازند. در طول تعطیلات یکی از دوستان، ایلنگو، به خانه می رود، جایی که ناچار می شود با فامیل روستایی اش ازدواج کند. در حالی که رویاهایشان برای کار کردن کنار هم محقق می شود، ایلنگو تنها به بمبئی منتقل می شود. دوستان ایلنگو را وادار می کنند همسرش را قبل از رفتن به بمبئی ملاقات کند و او را سوار قطار می کنند. اما ایلنگو موفق می شود سوار قطار نشده و از آنجا با دوستان و خانواده اش در روستا ارتباطش را از دست می دهد. دوستان از هم جدا می شوند و شش سال بعد دو نفر از پنج نفر به همراه دو دختر به گواتی باز می گردند. در القطار در راه بازگشت پرابه، یکی از دوستان، و همسر ایلنگو ایوشاوی با یکدیگر روبه رو می شوند. پرابه عاشق ایوشاوی می شود بدون اینکه بفهمد که او کیست