ماکس، ساکن معمولی منطقه «سووک»، همراه با دوست دوران کودکیاش ژکا به یکی از ورودیهای فراوان ساختمان میروند تا به دوستش در تزریق دوز هروئین کمک کند. تنش ناشی از ترس از دیده شدن باعث میشود ماکس سرنگ را گم کند، پس از آن ژکا به طور مرموزی ناپدید میشود. ورودی معمولی «پانلکا» بیش از پیش به جهنم دیگری میماند، چرا که معلوم میشود خارج شدن از آن آسان نیست. در جستجوی دوست، ترس درون ماکس رشد میکند و با پدیدههای ماوراءالطبیعه اطرافش فزونی مییابد و در نهایت او را به تزریق هروئین میکشاند. پس از آن فقط خدا را یار است.