مادربزرگ آسمی Safa و نوزاد شش ماهه اش جاسمینا به وسیله کاروان بشردوستانه از سارایوو محاصره شده به شهری آرام در ساحل آدریاتیک منتقل میشوند همسایهٔ اولشان مردی الکلی با نام استیپه است که مشکلاتی ایجاد میکند در یکی از حملههای آسمی Safa با وجود نداشتن گزینهٔ دیگر به درگاه استیپه زنگ میزند و کودک را به او میسپارد استیپه مسئول مراقبت از جاسمینا میشود Safa در بیمارستان فوت میکند و اکنون استیپه تنها با کودک میماند او در ابتداییترین کارها نیز دست و پابرمیکند او را مانند نوهٔ خود دوست دارد و هیچوقت حاضر نیست جاسمینا را به هیچ کس بدهد ناگهان کسی در در میزند استیپه مادر جاسمینا را میشناسد با همه کشمکشهای درونش به مادر جاسمینا بازمیگرداند او با جاسمینا تنها میماند