خط داستانی
جنگاوران جادوی سیاه به رهبری خوَر به پاسگاه مرزی حمله میکنند. آنها شاهزاده ایزایسلَاف را اسیر کرده و پسرش فلاتیمر را زخمی میکنند. جادوگر سفید فلاتیمر را نجات میدهد و دختر جادوگر سفید، ناستیا، به این جوان دل میبازد. با بهبود یافتن، فلاتیمر نقشهای برای نجات پدرش میکشد. ماجراهای فراوانی در انتظار او، ناستیا و گروه نجاتشان است.