ازقبیل استاد هنرهای رزمی در کاپوئیرا است و عاشق تدریس است. اما وقتی پسر رئیس او مدیر جدید مدرسه میشود، او از سر ناامیدی استعفا میدهد. او که حالا بدون شغل است، با یک مشکل واقعی روبرو میشود، زیرا به عنوان یک مهاجر با پوست تیره و بدون تحصیلات، پیدا کردن شغل دوباره بسیار دشوار خواهد بود. از روی ضرورت، او در نهایت برای مالک یک کسبوکار کوچک به نام رینالدو و همکارش جیسون کار میکند و شبها اقدام به تمیز کردن ادرارگاههای عمومی قدیمی میکند. ازقبیل از شغل جدید خود به قدری شرمسار است که نمیخواهد به همسرش مارتا یا پسرش استیوی چیزی بگوید. ازقبیل در واقع آرزو دارد پسرش تحصیلات آکادمیک مناسب داشته باشد، که در آینده تمام درها را به رویش باز کند. اما سپس پسرش به او فاش میکند که ترجیح میدهد به جای تحصیل، آرایشگر شود.