هَس، دختری ۱۸ ساله است که توسط پدرش در مناطق روستایی میانه غرب بزرگ شده است. وقتی پدرش ناگهان میمیرد، او باید آرزوی او را برای دفن شدن در شهری که در آن به دنیا آمده است، برآورده کند. در آنجا، او با جوانی به نام ویل آشنا میشود، روحی تنها و خلاق که برای حمایت از خانوادهاش در خانه کار میکند. این دو نفر دوستی را شکل میدهند که هر دو را به چالش میکشد تا درک بهتری از عشق و فقدان پیدا کنند.