رِجینا، یک دختر ۱۵ ساله که سالها قبل مادرش را از دست داده، رویای خواننده شدن را در سر میپروراند. پدرش، لوییجی، که در آن زمان تنها خانوادهاش محسوب میشد، سخت به استعداد دخترش ایمان داشت و بیوقفه از او حمایت میکرد. پس از همه اینها، لوییجی خود از حرفه موسیقیاش چشم پوشیده بود تا در کنار دخترش باشد. رابطه آنها همچون صخره ای محکم و غیرقابل انحلال به نظر میرسید، تا اینکه یک روز رویدادی غیرمنتظره زندگی آنها را تغییر داد.