ای کی ساگار زندگی متوسطی دارد همراه با مادر بیوه اش و خواهرش چندی، در ومبی نزدیک ورسوآ. او با برادر بهاباولی گرفتار دشمنی میشود و به خاطر دخالت در جمع آوری هایفته مورد دردسر قرار میگیرد. بعدها با دختر ثروتمندی آشنا میشود و هر دو به هم عشق ورزیده و تصمیم میگیرند برای ازدواج چاندی، دخترش، شوهر مناسبی پیدا کنند. ساگر و نامزدش مدتی از هم جدا میشوند تا اینکه اوضاع بعدی پس از بازگشت از سفر تغییر میکند.