مارتینکو، در حالی که در خانه نگهبانی بود، یک دسته کارت جادویی پیدا کرد که با آن میتوانست بهراحتی هرکسی را شکست دهد! او به سرعت مسیر حرفهای را برای وزیر گمرک پی گرفت و همهٔ خارجیها را درست در مرز کنار میزد. اما احساسهای بیدلدادگی شاهزاده به پایان حرفهاش منجر شد و در جنگل رها شد. پس از خوردن سیبهای شگفتانگیز، طرحی برای انتقام در ذهنش پدید آمد.