یک داستان عشق متافیزیکی دگرباش که در مواجهههای جنسی واقعی و خیالی در تاریکخانهها، مناطق همجنسبازی در جنگل و کنار شانههای جاده، خود را میبافد. در این زمینهای بازی خیالانگیز، بدنها آزادند که خود را در اشکال متعددی تصور کنند، در حالی که با بدنهای دیگر بدون پیشفرضهایی دربارهٔ آنچه آن بدنهای دیگر میخواهند، به آن نیاز خواهند داشت و چگونه باید لمس شوند، روبرو میگردند. در حالی که به جاذبهٔ پرانرژی بدنها به سمت یکدیگر اعتماد میکنند و از طریق این مواجهه میآموزند، غریزه همزمان میپرسد: برای یک بدن دگرباش چه معنایی دارد که فعالانه آنچه را که ممکن است دربارهٔ جنسیت، هویت جنسیتی و تمایلات بدن دیگری فرض کند، (از)یاد ببرد؟