دو بیمار روانی در بهشت خیالی خود پیوند برقرار میکنند، جایی که هیچ چیز بدی نمیتواند اتفاق بیفتد، تنها برای اینکه متوجه شوند درمان بیماریشان به معنای پذیرش واقعیتهای سخت زندگی است. او در یک بیمارستان روانی زندگی میکند، اما به بهشت خصوصی خود فرار میکند تا روزهایش را با مادر مردهاش بگذراند. او زنی به شدت آشفته بود که پس از یک تجربه آسیبزا از واقعیت روی برگرداند. وقتی در بهشت ملاقات میکنند، خوشحال هستند. حالا، دکتری در بهشت ظاهر شده که ادعا میکند درمانی دارد که میتواند عادی بودن را به زندگیشان بازگرداند. اما چه چیزی در دنیایی با این همه درد عادی است و چرا باید بخواهند به دنیایی برگردند که تنها چیزی که برایشان دارد، دلشکستگی و رنج است؟