جوزف و سودا با مخالفت والدین ازدواج میکنند و با کمک دوستانشان فرار میکنند. پدر سودا که سیاستمدار است میخواهد سودا و دوستانش را بکشد. آنها به یک اقامتگاه ساحلی میرسند و پیرمردی آنان را از خطرات ساحل مطلع میکند که میگوید مکان نفرین شده و قتلها ممکن است اتفاق بیفتد. دوستان برای عروس و داماد ماه عسل ترتیب میدهند و با وجود خواهشهای او برای ترک المكان، در جنگل دوستان یکی یکی کشته میشوند. روشن میشود پیرمرد همان قاتل است که به خاطر جدایش از راه فریب و قتل افراد برای خرید جنگل که در آن اقامتگاه ساخته شده، هر کسی که به این محل میآید را میکشد. در پایان پیرمرد به ضربه میمیرد و آرونات و معشوقهاش از این مکان فرار میکنند در حالی که نسبت به وضعیت نگراناند.