زمانی که خانوادهاش به شهر زلین نقل مکان میکنند و دیوید 16 ساله به یک تیم هاکی جدید به نام گرگها ملحق میشود، او مصمم است که موفق شود. اما دروازهبان دیگر، میکی، در موقعیت خود ثابت قدم است. تیم نیز دیوید را با آغوش باز نمیپذیرد. کاپیتان جری و باندش هر کاری که میخواهند انجام میدهند، در حالی که تیم از 'قانون گروه' پیروی میکند. دیوید به تازگی دیابت خود را کشف کرده و این موضوع در اینجا تحمل نمیشود. او هنوز در حال سازگاری با بدنش است و در حال یادگیری تخمین دوزهای انسولینی است که زندگیاش به آن وابسته است. در تیم، دیوید فردی بیگانه است که با طوفان آزار و اذیت که به تدریج شدت میگیرد، مقابله میکند.